|
دقیق نمیدونم که چی میخوام بنویسم.چون به بیس تا مسئله مختلف تو همین لحظه دارم فک میکنم.خودم هم میدونم بیخود به خیلی مسائل گیر میدم که نباید بدم.من اگه دکتر بودمو میخواستم برای یه ذهن آشفته تجویز کنم یه سفر دو نفری با خودت و چمدونت(مث همون سفر که نسیم تو وبش گفته)تجویز میکردم. من تا حالا کسی مث خودم رو ندیدم،هرکی احساس میکنه شبیه منه بهم بگه چون میخوام خودمو بشناسم.این مث یه اگهی تو بخشه گمشده ها تو روزنامه س.یکی هس که زیاد با روحیاتش حال نمیکنم،ولی شرایط زندگیم ایجاب میکنه که بهش نزدیک بشم،ولی اخماش همیشه منو منصرف میکنه،اینم یه مسئله مهمه که میخوام حله ش کنم
فک کنین با یه بالن دارین تو آسمونا پرواز میکنین،از اینکه تو احساساتتون غوطه ورین لذت میبرین،دارین احساس خوشبختی میکنین،ولی یه چیزی هس که آزارتون میده...همش میترسین خوشیتون پر بکشه،یه کلاغ داره میاد به طرفتون و...به زمین و به ارتفاعتون نگاه میکنین یه لحظه از پروازو از آسمون وحشت میکنین چشاتونو میبندین... هه... سقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوط.... چشاتونو که باز میکنین هنوز دستاتون به طرف آسمونه،ولی حالا دیگه خیلی ازش دور شدین،چشاتون پر اشکه. میتونستم یه بالن دیگه واسه پرواز پیدا کنم،ولی هنوزم از آسمون وحشت دارم
روانشناس: كسی است كه از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد كه همسرتان مجانی از شما می پرسد. جامعه شناس: كسی است كه وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می كنند، او به مردم نگاه می كند. برنامه نویس: كسی است كه مشكلی كه از وجودش بی خبر بودید را به روشی كه نمی فهمید حل می كند سیاستمدار: كسی است كه می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی كه شما برای این سفر لحظه شماری كنید فیلسوف: كسی است كه برای عده ای كه خوابند حرف می زند.
دن دن ددین دین،دین دین دیننننننننننننننن انگار یکی تو مغزم داره اینو هی تکرار میکنه رسما............... سردمه منو تاریکیه شب با هم نشستیم داره نگام میکنه از نگاش میترسم من نمیخوام حرفشو گوش کنم بذار فک کنه من احمقم اگه بعدنا به حرفش رسیدم قول میدم تنهاش نذارم به تلافیش هر شب با هم میشینیم گریه میکنیم دلت خنک
چن روزه خیلی کلافم.نیدونم چرا؟؟؟
اگه زودتر بهمن میشد.اووووووووووووووووووو هنوز ۳ ماه مونده.وای خداااااااااااااااااااااااااا داشتم به این فک میکردم چی میشد الان تو کره ی ماه بودم. خیر سرم میخواستم کیشمیشه خونگی درست کنم.یه بار خونه ی عمه م خوردم خهلی خوشم اومده بود.خلاصه یه عالمه انگور پهنیدم که کیشمیش شه،نیم ساعت بعد دیدم یه سری خانوما و اقایون زنبور اراذل اوباش دارن رو انگورا وول میخورن.به قول پسر عمه ی نازنین خیلی ناناحت شدم آخر سر جولو پلاسمو جمع کردم،یه پشت چشمی یم واسه زنبورا نازک کردم که سردستشون گفت ویززززززز ویز وییییییییییییز ویز. یعنی بچه ها دررین بوی خین خین ریزی میاد.همشون رفتن میگم این زنبور به این کوچیکی از آدما نمیترسه یا نمیدونم چون من گلم از من نمیترسن،ولی گونجیشک به اون گنده گی از آدما میترسن. هیچی دیگه از خیره کیشمیش گذشتم چون بچه ی گند ه مون(داداشم)میترسید بره حیاط. یه غذای جدید از تلفزیون یاد گرفتم میخوام خودم با دستای خودم به مامی یاد بدم درس کنه قبون همگیتون
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره برای من کافیست من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی .... وقتی که زندگانی من دیگر چیزی نبود،هیچ به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم که باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم... (فروغ فرخزاد)
|
About
سلام.من لی لی هستم.خیلی خوش اومدین صفا آوردین.من دوست دارم از چیزایی که من لذت میبرم بقیه هم لذت ببرن.اینجا چند تا چیز ممنوعه. Archivesهفته اوّل شهریور 1390هفته دوم آبان 1389 هفته اوّل آبان 1389 هفته چهارم مهر 1389 هفته سوم مهر 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته چهارم شهریور 1389 هفته چهارم مرداد 1389 Links
فریاد بی صدا |